حوالی کوچه ی زندگی

چه بخواهیم چه نخواهیم باید از کوچه های زندگی عبور کنیم گاهی تلخ گاهی شیرین عبورها میسازند کوچه های زندگی مارا

بنام ِ..


در فضای ذهنی خویش پا در رکابم
میچرخم و میگردم
و این راه دوار تمامی ندارد
هیچ گوشه ی امنی نیست به پناه
وهیچ سکونی به رضا
و بازهم این چرخش پی درپی
تکرار تکرار
فصل ها گزاره های بی اثر
روزها سلاخ ِوقت
آشتی ،دوراز نبض
و آشوب ،هزار لایه
و بازهم در منشورِفوران ِ رنگ
میچرخم

پریده ام از چاله های سرکش ِتهی
بریده ام از راه های بی مقصد
فرو رفته ام در عمق ِهیچ
سر برآورده ام از عدم
و این جنون هرلحظه تازه تر
بیرون میریزد

در فضای ذهنی خویش
پا در رکابم
با همه ی این اوهام و درد
روزی که بایستم
تولدی دیگری ست
برایم گل بیاورید ...

نیلوفرثانی
31مرداد

نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/٢ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

 بخش هایی از روزنوشت های کانال

سلام هم آواز بهار ..
نام مرا بلند بخوان
آنچنان که بپیچد صدایت در این روز و این زمان از شفاعت عشق
تاهمیشه ماندگار
که روزهای آدمی همیشه بر یک منوال نیست
 و فرصت ها تا ابد پایدار
و حس خوش ِ دوست داشتن
همیشه بریک روال
از دستمان می برد عطر باهم بودن را
روزگار
 و دورمان میکند بی درنگی
 از حوالی ِ هوای ِ هم نفس بودنمان
به چشم برهم زدنی عمر میگذرد
و خالی میمانیم از طراوت یاری ِ دستانمان
نام مرا بلند بخوان
تا صدای عشق منتشرشود
در تمام اعصار ...
31 فروردین 95
*

اینهمه دوری انصاف نیست
دستم نه به زلفت میرسد
دستگیرم
نه به آغوشت
جان پناهم
نه رهایم میکنی
بگذرم
نه تمام میشود
انتظارم
ومن بازهم
درآشوب ِنبودنت
پیوسته گردابم     

30فروردین 95
*

سلام هم چتر ِبارانی
چه بهاری و چه باران ِشورانگیزی ...
راستی از پس ِباران های سیل آسا چگونه اید؟
لحظه ای میشود تجسم کرد در شهر روی آبهاییم ...
 آی قایقران مرا میبری  آن سر شهر ،آنور آبها.. ؟
آی یار دیرین ، قرارمان آن کافه ی روی آب ِسرپیچ ....
آی چه شهر دریایی ، چه مردمان ِزلالی ...

28فروردین95

*
کوچه ی زندگی معطرست
 به بوی بهار و همراهی ِبی دریغ تو
وزیباست به عبور ِخاطره انگیز باهم بودنمان
من لبریزم از صبوری های خوش فرجام
لبریز از لبخند ِزیبایت
و حرف هایی که تنها
میان ما معتبر به شُکوه ِعشق ست
کنارم بنشین
بیا به آسمانی پر از بازگشت ِپرندگان
 نگاه کنیم و شور بباریم

21 فروردین 95
*

سلام هم وادی ِمهربانی های من
از چشم هایت که بگذرم
از شوق ِدیدن لبخندت ،نه ..!
مجنون ِروایت ِکلماتم
برای سرودن ِعشق
برای پیوند ِبی واسطه از فاصله ها
حالا تو بگو
رویا چیز خوبی نیست  
اما من به اتفاق ِبودن تو
تا همیشه
شاعرم
                15فروردین95

*
هم بهارم
خرسندم به شکوه ِصبحی که با تو آغاز
و حرفی که به تو ختم میشود
خرسندم به دلسپردگی ِچشم هایت
و فروغ ِروشنی بخش ِحضورت
اگرچه اینجا در این دنیای ِحرف و فاصله
نمیتوان رو برویت نشست و واقعیت را سیر تماشا کرد
اما برایم عین حس نسیم روی گونه
قابل لمسی و لطیفی
چه خوب ست که از این روزن ِوقت
با تو  میتوان هم صحبت ِزندگی شد
تا جهان برای ما
صمیمی تر از پیش باشد

14 فروردین 95
*
تکرارها اگرچه اجتناب ناپذیر
اما میشود تازه شوند
من اینبار از بالای ِپرچین ِحروف و کلام
از مغزِ صمیمیتی ِبی زوال
به تو ، به زمین و به انسان
سلام میکنم

13فروردین95
*

ای همیشه ماندنی
چرا هرچه میروم ازتو دور نمیشوم؟
میبینی هنوز هر لحظه بامنی و در تمام ِمن پیش میروی
من کجای داستان ِاین حادثه افتادم که بی دست های تو بلند نمیشوم
و بی چشم های تو ازاین بیراه راه ،پیدا نمیشوم
من کجای نبودن های پرحوصله جا ماندم که رفتنم به اختیارم نیست
و هیچ ابری به دریا شدنم نمی بارد؟
چه شد که زخم خوردم و بازهم صبورانه به جهان میخندم؟
هرچه میروم باز بسوی تو برمیگردم
واین نهایت ِ یک اتفاق ِسراسر دلبستگی ست
من با توام واین قابل ِانکار نیست ..

12 فروردین 95
*

رسیده ایم به کجا؟!!
شاید قشنگ ترین جای قصه
یا شاید همین لحظه برسیم به وداع
هرچه هست
توبه دست های ِسرد ِمن
خیره شده ای
من به دکمه ی افتاده ی پیراهنت..
وزمانی که هنوز برای ماست..

10 فروردین 95
*

تو بر مسیر روزهای من قدم برمیداری
ومن یادم می ماند اگر تو نباشی روزها هیچ نامی ندارند
اصلا من باتو معنا میگیرم
که آوازهایم را  چه وقت ِنزول ِدلتنگی ،چه در حضور شادی
گوش میدهی
واین سهم ماست از رویت روشنایی
من ،برق چشمانت
تو ،آوازهایم                        

8 فروردین 95
*

هوای خوش بهار و طاقت نماندن در حصار و دیوار
 نمیشود بهار باشد و بوی خوش ندهی و زیبایی از سرو رویت نبارد
و عشق را دست به سر کنی با هزار عذر وبهانه
گاهی باید قدر آنچه در رگهایمان میدود را بدانیم
گاهی باید از لبخندها و حضورها ، گرمی بگیریم
گاهی باید فکرنکرد .. مرزها را فراموش کرد و بند قضاوت هایِ دیگران نشد ...
 بایدلذت درونی را جستجو کرد همانکه که رضایت و آرامش بهمراه دارد وزندگی را معنامیبخشد

7فروردین 95
*

بهار ایمان دوباره زمین است به حیات
و زمانی برای نو شدن
و تجدید عهدهایی که شاید از یادمان رفته باشد
بهار یادآور رویش دوباره ست
وتلاش برای مهرورزیدن
ویک دل سیر ،دوست داشتن

6 فروردین 95
*

بیا زندگی را
جدی بگیریم
مثل نگاه ِقمری به اهل خانه
و دمیدن بهار
از ترک های دیوار
مثل باران ِشوق
مثل تب و تاب دریا
بیا عشق را
جدی بگیریم
مثل نفس های کوچه به سلام
مثل خون به خاک
مثل ایمان به انسان
بیاعبورما ساده نباشد
فصل بودن را
جدی بگیریم

5فروردین 95
*
سلام ِبه تو ونوید بهار
که عطرش را پراکنده ،دست به دست باد داده که برساند بهر کجا
تا حتی متروکه ترین خیال ِآدمی هم هوس روییدن وتازه شدن کند
تا حتی در درز ِبی خاصیتی از هر ترک ،میل جوانه کند
تا حتی همان بُریده از دنیا هم ،دستی برای گشودن ِپنجره کند
سلام به تو و حضور ِمعطر بهار
که دلخوشم به بودنت ، به همین،گاه آفتابی شدنت
ازپس ابرهای فاصله
بهمین نگاه ِپرمهرت که واژه هارا میخوانی
بهمین لبخندت که بهار را به سمت من می بهارانی
سلام به تو ، سلام به بهار
سلام به عطر خوش ِمحبت ِناب و ماندگار

4فروردین 95


#نیلوفرثانی

کانال نوشته ها و شعرهای نیلوفرثانی
http://telegram.me/niloofarsanipoem

نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/٢ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ...

دوستی با آدمها  هرکدام کیفیت ِمخصوص خودش را دارد
با بعضی از آدمها میشود همیشه و همه وقت دوست بود ، آنقدر همدلی دارد که با گذشت زمان مسیردوستی راهش را باز میکند و جلو میرود ... نه توقعات ،کمر شکن ست  نه بی توجهی ها ... نه خط و مرز میخواهد نه هشدار ....حتی اگر دوری و فاصله هم پیش بیایید کوچکترین غباری براین دوستی نمی نشیند
بعضی از آدمها ، دوست گفتگو هستند وتا حرفی بین شان نباشد دوستی شان انگار درجا می ایستد..
اما بعضی ها ،دوست ِسکوت ند ... حتی سکوت با آنها معنی دارد ...میشود ساعت ها از حضورشان درسکوت، لذت برد ..
با بعضی از آدمها ، انگار باید دوستی های کوتاه داشت از حدی که بگذرد مثل اسباب کهنه ی گوشه ی خانه ، سربار میشود الکی جا خوش کرده اما کاری ازش برنمی آید ...
اما بعضی ها ، هرچه دوستی شان قدیمی تر میشود ، عمق بیشتری میگیرد ...  آنقدر که فکر میکنی دیگر جزوی از خانواده ات شده اند حتی نزدیک تر ...و بی آنها انگار زندگی چیزی کم دارد ..

دوستی با بعضی از آدمها لحظه لحظه اش معطرست .. هم رویاهای زیبا دارد هم واقعیت های ِمشترک و خاطراتی که ماندنی ست
 دوستی چیزی ست که بخش مهمی از زندگی ِآدمهاست  و بی آن لذت بزرگی از دست میرود.
بعضی از آدمها دوست را برای خودشان میخواهند
یعنی کسی باشد که وقت ناراحتی ، سنگ صبورشان باشد و وقت شادی ، هیجانشان را برسرش ببارند  
کسی باشد که حرفهای قلمبه شده بر دلشان را به او بگویند و خلاص شوند ..
اما متقابلا  نه گوش شنوای دوست شان هستند نه شریک خوشی های آنها ، تنها یک طرفه میخواهند و توقع دارند
انگار دوست ، کالای انحصاری آنهاست که همه وقت و همیشه هم در دسترس شان باشد
این آدمها معمولا دوست نزدیک هم ندارندآنقدر که تحملشان سخت ست ..
بعضی از آدمها اما ، دوست را برای وجود ِخودش میخواهند ،همینکه هست و میشود روبرویش نشست و دو فنجان چای و قهوه خورد و ساعتی خوش را سپری کرد
کسی که وجودش وحضورش آرامش ست  نه دردی ست نه باری .. حس خوشایندی ست که طعم بهار نارنج دارد
بعضی ها در دوستی معامله گرند ، حساب کتاب دستشان ست هرچه بدهند باید همان قدر یا بیشتر بگیرند
اگر وقت ست اگر هدیه اگر دعوتی ست و ...... این دوستی ها شبیه چرتکه ای ست که تا وقتی مهره ها درست بالاپایین برود برقرار ست امان از وقتی که دخل و خرج نخواند ...ومنفعتشان نچربد..

اما دوستی هایی هست که از جان و دل ست ، کافی ست دوستت بداند که نیازش داری ، مخلصانه و  بی ریا بسویت می آید و هرکاری از دستش بر بیاید انجام میدهد نه دودوتا چهارتا میکند نه بهانه می آورد
این دوست هارا باید تاج سرکرد وجودشان غنیمتی ست که هیچ چیزی نمیتواند جایشان را پرکند
دست این رفیق هارا باید گرم و محکم گرفت و تا میشود برایشان "دوست "بود


نیلوفرثانی
30مرداد95

کانال نوشته ها و شعرهای نیلوفرثانی
https://telegram.me/niloofarsanipoem

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/۳۱ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ِ...

از مسیر خویش دور افتاده ام
راه بسمت ِتجلی ِعشق
مسدود ست
هر سنگلاخ ِمیانه
هر غبار ِراه
نشان از تباهی اینهمه رفتن
کسی نیست دستم را بگیرد
مرا به راه خویش برگرداند
مرا به سوی عشق
مرا به ماندن
واین غم انگیزترین سفرنامه ی ِقرن ست


نیلوفرثانی
31 مرداد 95


نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/۳۱ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ِ..

از دور دست های فاصله
صدایی به پرواز آمد
حجمی از پَر در سینه ام ریخت
حرفی از بال
بر گلو پاشید
و راهی را به اشاره نشان داد
که آبی ِآسمان را می بلعید
و سرخی ِشفق را پس میداد

دست هایی که نبود
آغوشی که گم شد
و جای گل بر موهایم
اشک، مروارید ِلحظه میشد
وبازهم جریان ِتوافق ِعبور ِعشق و انتظار
تکرار ِمکرر ِهمیشه

شب بود و صدایی از دورها

و پیمانی مخفیانه

تقدیری که ممتد ست
و شعرهایی که همچنان
پابوس ِلحظه های نبود ِتورا
زائرند



نیلوفرثانی
28مرداد
95


نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/۳٠ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ِ
نذر کرده ام
شبی که تو بیایی
زمین را از شش بندش
در آسمان ِعشق
بغلطانم

وماه را از چشمانت
به هر دل ِماتم بار
ببارانم

نذرکردم
شبی که تو بیایی
در هوای ِهر شعر
پر بسوزانم
سال تا سال در قحطی ِمعنی
به تطهیر ِنامت
بتازانم

نذرکردم تو بیایی
تو بیایی وُاز عشق ِتو
بهارانم
صد بذرامید
نو به نو برویانم
تا جهان باقی ست
از پرتویِ مهرت
بنورانم
بنازانم ...


نیلوفرثانی
26مرداد 95


نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/٢٦ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ِ

خواستم فراموش کنم
و هر لحظه در لرزش ِهر برگ
از موسیقی ِعشق
بخاطر آوردم
هر لحظه در توقف ِکوتاه ِهر پلک
صد پنجره آغاز دیدم
خواستم فراموش کنم
و هربار بوی شعف انگیز یاس
مدهوشم کرد
و لخته های ِعشق
که از خنده پرمیشد
هوشیارم
خواستم زنی باشم
در انتهای فراموشی ها
در انزوای تنهایی ِغریبانه ی خویش
و قلم درد مرا
ساز کند
وحریر ِشب ِمفتون ِشعار
از شفق پر باشد
خواستم فراموش کنم
اما هرلحظه بیادآوردم
حافظه ی دل
نامیراست
تا آخرین روز زمین
شعله ی ِعشق برجاست


نیلوفرثانی
(21تیر95)

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/٢۱ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ِ...


به انعکاس نت های نقره ای
در پهنه ی تاریک ِشب
به لرزش هر تارِحرف
در عمق ِ نفس
به سکوتی که پراز معناست
به دست هایی که دچار ِلمسی
گرم ست
و مشایعت ِچشم هایی که
روشنی را به گرداب ِلحظه ها
می ریزد

به کبوتری که از سینه ام
می پرد
به همهمه ی ِآغشته ی ِشوری
که در نبضم میزند
به هلهله ی ماه
در زلال ِآبی ِخیال
به روح باکره ی ِعشق
در عریانی ِشریف ِاندام
به شکستگی ِشکن های موی دوست
به دروازه های گشوده تا
آئینه های روبرو

به هیأت ِپریواره ی هرسوی عبور
به هر راه ِخاتمه به آغوش ِنور
به فضلیت ِشوربار ِباران
به چشمه های ِجوشیده از چشمان ِیار
به جبروت ِخاک پیش چشم آسمان
و تندیس ِسرشار ِحروف ِنام
به ستایش ِهر ریشه که جادویی ست
به این شعر
که مرا آبرویی ست

به این رویای ِسرکش ِبارانی
به مخاطب ِآشنای ِهمیشه ماندنی

نیلوفرثانی
19مرداد95

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/۱٩ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ِ..

معجزه تو بودی
وقتی از دل سنگ
نیلوفرانه رویاندی
به هر قطره ی باران
عشق را باراندی
و نیت ِدریاشدگی
حرف اول و آخر هر مرداب شد
کسی دیگر ماتم نداشت
از هر دستی
یک کبوتر آزاد میشد

و عافیت
نقل محفل ِپروانه و شمع بود
معجزه تو بودی
و من حادثه ای
که در جوار ِعشق و آئینه
در وفور ِشعر و واژه
پیوند ِدست های تو میشدم
وسیب هایی که سرخ
از حضور ابدی میشد .


نیلوفرثانی
18مرداد95

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/۱۸ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ِ

من حبس میشدم
در ارتفاع ِکم خورشید
وقتی شاخه ها
ماه می بارید
و ابدیت ِحروف ِممکن
ناکام
در حنجره میماند
هیچ ضمیری از من
به حال نرسید
وگذشته تاب میخورد از
خاطره ها
هیچ تهی از من بار نگرفت
که پیوندم ریشه درنمکزارها
هیچ حرفی هوایی تازه نکرد
که محبسوند به نظام ریه ها
و سرب هایی که طعام ِما شده اند
و ریزگردهایی که مونس مان

من حبسم
در ارتفاع کم ِعلاقه
در زمستانی ِ عشق
در سکوت مرگبارِعاطفه
سرد و سرب و منجمد
و جهان
به نظم خویش
بی هیچ تعلل
هنورمیگردد


نیلوفرثانی
17مرداد

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/۱٧ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ِ..


با من بگو
پرسه های شریف
حوالی ِدشت ِچشم های تو
اگر به صید ِغزال ِعشق نیانجامد
مرا ازاین کوچ ِبی قراری
چه سود؟

عبورم ازاینهمه سرگردانی
در بیابان ِسراب خیز ِفهم ِکلمات
در عطش ِسینه سوزِ فراق
در هجمه ی شوق ِتماشایت
به رود لبخندت
اگرنیفتد
چه سود؟

بامن بگو
به سمت کدام آسمان ،پرنده
به سمت کدام ماهی ،برکه
به سمت کدام آتش، پروانه شوم
که وقار شعر به پابوس تو برسد

بامن بگو
بامن از حرف حرف ِسکوت
ترانه بساز
با من از اشتیاق ِراه
زائری همیشه بساز


نیلوفرثانی
12 مرداد95


نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/۱٢ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ِ

در بسامدِ تشدید ِهجوم تب
بر پیکر سرخگون ِرود
اگر دستی میشد
سرچشمه ها را آبی کند
چه خوب بود

و آرامش ِبی وقفه ی ِحضور را
بر عطش ِسینه سوز بباراند
چه خوب بود

در هیاهوی ِاینهمه طوفان ِآهن
در کشاکش ِپاره پاره ی اینهمه ِدرد
شهری بر آفاق ِآرزوها
با کاشی های آبی و نیلوفران هشت پر
اگرسر برمی آورد
چه خوب بود

چه خوب بود اگر
بر شانه هایمان
کبوتری داشتیم و در مشت هایمان
پروانه های ِامید
و دیگر از فریادهای ِتاریک و
بغض های مانده درگلو
اثری نبود

ما گرچه از خاکیم
اما می رویم
که سیمرغ شویم
چه خوب بود
اگر قله ی ِآخرینمان
عشق بود


نیلوفرثانی
9 مرداد 95


نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/۱٠ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ِ...

 انتخاب آسان نیست
وقتی از بال ،پرنده میچکد
از پرنده ،قفس
و از قفس
لکه های خون و عصیان
وتو می خواهی من
باز به آسمان گوش کنم؟
وتو می خواهی من
نبض جهان را
به سمت عشق کوک کنم؟

هرکجا ردی از من بود
بوی جنون پراکنده میشود
وموج های مرجانی
به لاشه ی ِنهنگ های عاشق
گل می پاشید
و دامنم بی جهت تورا
به رویای هزار باغ معلق
دعوت میکرد

هرکجا تو بودی
پروانه به دشت منتشر میشد
و آتش تنهایی
درمن فزونی می یافت
و ابر به زمین
اندوه ِخاطره می بارید

هرکجا تو بودی
بنفش ، تکه های ماه بود
بررویای رنگ پریده ی فرصت
و دیگر فرصت نبود
و دست های من که تا همیشه
بوی نداشتن میداد
و نداشتن همیشه
غریب تراز هر خاتمه ای بود ..


نیلوفرثانی
7مرداد95


نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/۸ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ِ ...


توکه نبودی
عشق ِماهی و دریا
ربط ِبیهوده ای شد
و مرداب فرو ریخت
در چشم ِنیلوفر
وجهان بسمت ِکوچ ِپرنده های مهاجر
غمگین شد

توکه نبودی
علامت ِهر درخت
تناقض ِسبزی و رخوت بود
وملامت ِسالیانی که هر فصلش
زمستانی ماند

توکه نبودی
هیچ چیز نبود
وهمه چیز پربود از تهی
و زندگی بر شانه هایم
سنگینی میکرد
و هرحرف به انتهای ِدرد
در حنجره زهر میشد

تو نبودی و من
برزخم را می چشیدم
و بهشت را به زمانِ گمشده
میباختم


نیلوفرثانی
7مرداد 95


نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/٧ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ِ

ما تشنه ایم
باران میخواهیم
وچند ترانه ی ِمعطر به بوی خاک
وترجمه ی موج موج دریا
به سمت آرزوها

ما تشنه ایم
و سراب ِ اینهمه آب
محصور اینهمه کویر
دست شسته از شقایق و راز،
سایبان ِعشق میخواهیم
وغنودنی آرام
در واحه ی ِامن ِزمان

ما تشنه ایم
و اینبار بجای دست هایی رو به آسمان
به دعای ِباران
خود ابر میشویم
می باریم ..


نیلوفرثانی
6مردادنود و پنج

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/٦ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ِ

انگار کسی از فاصله های دور
انگار کسی در میزند به شب
انگار باز میشود یک دریچه روبرو
انگار پرمیزند، یک فوج کبوتر

همیشه آغازی هست
همیشه رو در روی ِ حادثه
همیشه عشق، ناگهان ِدل
همیشه یاد ، همیشه خاطره

وقت دلجویی ِلاله ی واژگون ست
وقت ِعشق بازی ِجزیره ی مجنون
وقت پر کشیدن تا تبسم ِمحزونت
وقت غزل های ِسرریزِجنون


باتو باید عمیق شد
با تو لحظه ها معطرو بارانی
با تو باید مشعوف شد
در گفتگوی ِماه و کاشی آبی  

"انگار همیشه وقت باتو"ست
در امتداد هر کلام و واژه
میتوان تمدید شد
در لحظه های عاشقانه
انگار پایانی نیست
از تو شعر گفتن
تو نیستی و هربار
دل به آتش سوختن ...


نیلوفرثانی
5مرداد95


کانال تلگرام نیلوفرثانی
https://telegram.me/joinchat/AWMMmDvdFrwCrMDP9wXzHw

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/٥ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ِ

میشود بی قلاب
به دیدار ماهی رفت
میشود بی تبر
به گفتگوی ریشه نشست
میشود به کوه
بی فتح ،رخنه کرد
میشود به دشت
بی بال پرکشید

میشود باتو
همرازقصه ها شد
پای ِطنین ِشب نشست
بی صدا ، سخن ها گفت
میشود رها شد
بی قانون و جبر
میشود رود شد
بی التماس ِابر

میشود راهی شد
در جاده های نور
تا آخرین لحظه
تا آخرین عبور ...


نیلوفرثانی
30تیر95


نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/۳٠ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ِ...

هنوز در کاوش ِحرف و واژه بودم
که تندر نگاه تو درخشید
از هر کلمه باران بارید
وتشنگی معنا یافت
 ماسه ها در پهنای کویر
به قدرت ِهر ابر
دریا میشد 
وآسمان در ابهت ِعشق

به زمین ستاره میبخشید

جهان در هیاهو بود

من در کاوش ِحرف
ودل در لحظه حاضر بود
درس عشق را
به زمان پس میداد


نیلوفرثانی
27تیر95

نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/٢۸ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ِ ...


صبح شد
و خورشید افتاد سر درخت
افتاد بر پیشانی کوچه
افتاد بر گلوی پرنده
افتاد بر امکان من
و از بوی نای دقیقه عبور کرد
رسید به پستوی ِذهن
 وبلعید انجماد انتظاررا
و سپید شد و از چشمانم
از گوش هایم
از دهانم
فوران گرفت
خورشید به جستجوآمده بود
تورا دید
آرام گرفت

نیلوفرثانی
27تیر95


نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/٢۸ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ِ...

در خضوع ِستایش تو
دست هایم اگرچه پاک
اما خالی ست
زیارت ِتبرک ِمحض
به لمس ِواقعه ی عشق
از چشم های تو
شعر هستی ست
هیچ حبسی به گشایش تو
پایدار نیست
وهیچ آرامشی
مصون ازانقلاب
که در رگه های هر جنبشی
ردی از عصیان تو پیداست
ودر هر هجومی
آتشبار ِچشم هایت
پرتعداد

درخضوع ِنیایش تو
کمیاب ترین آواز ژرف ِوجودم
نایاب ترین فصل غمناک زندگی
تا کوچ ِآخرین
در شتاب ِسرودن تو
جای درنگی نیست ...


نیلوفرثانی
27تیرماه 95


نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/٢٧ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

Design By : Night Melody