حوالی کوچه ی زندگی

چه بخواهیم چه نخواهیم باید از کوچه های زندگی عبور کنیم گاهی تلخ گاهی شیرین عبورها میسازند کوچه های زندگی مارا

بنام ...

من از سهم خویش
بر مردار ِبی گور ِخاموشم
گریسته ام
بی زبان
بی هیچ نطفه ی حرفی
در دهان

بی هق هق ِآشفته ی خاک آشوب
بی تکان ِشانه های ِسیاه پوش
بی فلاکت ِضجه های تاریک
در غلغله ی ممتد سلوک

من از سهم خویش
به آمیختگی درخاک
گذشته ام
برمنقار هر پرنده تکه ای
و هر تکه بر فرازی در آسمان
و آسمان ریخته در تب زمین
و منتشر در سیال ِزمان

من هیچ شدگی را میخواهم
در ذرات ِدوار این چرخه ی تهی
در تقلای ِبی رد و اثر
در کشاکش ِهیچ بودگی

و حالا تا زمان باقی ست
دست به کشتار جاودانگی
دست به دست لحظه
بوسه بر تاریکی


نیلوفرثانی
14 مرداد 96

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۱٤ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ..

درجوار حروف تکرار
باز نسیم از سمت تو
وزیدن گرفت
باز پیراهن ِسفید شوق
عطر تو را در شعر
باریدن گرفت
باز خواب ِچلچله از نام تو
تا مرز رویاها رسید
باز اندوه شب تا گلوی جغد
به غربت ماه خط کشید
باز حرفی از روی تو شد
باز قصه به آغاز رسید ...


نیلوفرثانی
7مرداد96

کانال تلگرام نیلوفرثانی
https://t.me/niloofarsanipoem

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/٩ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ِ

ستاره از کدام سمت شب می افتد
که رنگ از رخ ماه می پرد
و دست های من بی تو
تنهایی هزار باره ی خویش را
در میکشد؟

کدام راز در پناه ِتکرار بی وقفه ی خود
به هویدایی ِچشم های تو
طعنه میزند
دست می برد به آن اعماق
به رفاقت ِنور و نار
و بیرون می ریزد ناگفته هایش را؟

صبور از تکه پاره های بخت
که سر زای ِسرنوشت
از دست نرفته است
بدوز و ببین این چارق ِپریده رنگ
به پای کدام عاشقی
اندازه است ...

نیلوفرثانی
سوم مرداد 96

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۳ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ..

یورش صدای ِبغض
وقتی در لرزش گلو می پیچد
وقتی در بلندای ِنیستی
به عصیان، سرمی رسد
آخرین اخطار ست
به ویرانی ِپیش از موعود
به پاره پاره هزار گسست
از تار و پود

اشک در سینه می ریزد
و تالار سخن در می شکند
آئینه ها تاریک و مکدر
به تخلص ِموزیانه ی صبوری
درهم می ریزند

بخت آنجا که سبز شد
از دهان ِزندگی افتاد
و سکونت ِسیاه
بهشت واره ی تن شد

هیچ ملالی نیست
این رهیافت ِ ستودنی
بغض و سقوط و آه
مصدر فعل آدمی ...

نیلوفرثانی
31تیر ماه نود و شش

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۱ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام


ازاینهمه فرمایش
به چهارراه ِشب گردی های من باز گرد
از ترنج ماه بر شاخه ی شب
و دست هایم را به سقوطی دیگر
معطر کن
اوج در تقدیر ِدلبسته ی تاریکی
با هیچ نوری
رقم نمیخورد
در تهی رنج حرفهای نا گفته
همین انتهای ِفرو خفته ی خاموشی
کافی ست
که سعی در ادای ِحق کلام
با عبارت ِپنجره و دریا دارد

از آنهمه فاصله
به نیایش نیلوفران ِمنعکس در جام ِشعر
بازگرد
و شهد شراب شوکران را
یک نفس به چاره ی آخر بنوشان

رستگاری همیشه لبخند نیست
گاهی سکوتی در رسای ِزندگی ست ..


نیلوفرثانی
29 تیر96


نوشته شده در ۱۳٩٦/٤/۳٠ساعت ٥:٢٤ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ...

ما آدمهای اینروزهای ِخستگی ؛ در نگاهمان عمق تنهایی و بر دست هایمان غبار بی کسی ، اما تن به مردابشدگی نمیدهیم ، باران هم نبارد ، ماهی  مرده ی کف رودخانه ، نمیشویم
ما قلب هایمان مهر ومومِ احساس های خیس نابالغ ست ، بیزار از بوسه های چرکین ِموقتیم ، اما هر شعر که میخوانیم ، دوباره و دوباره عاشق میشویم
ما در سکوت غوطه وریم اما سرود زندگی را در لحظه میخوانیم تا رخداد خویش را به گوش زمان پس دهیم
مانسل روزهای بی خاطره ایم؛ کنج کافه ها و اتاق هایمان ، خویش را میکاویم و ویران میکنیم تا از خاکستر مانده در چروک های پیشانی ، جرقه های اندیشه را باز پیداکنیم
ما آدمهای اینروزهای خستگی ؛فریادمانده درگلو ،ما نسل دردهای مشترکیم

نیلوفرثانی
23تیر96

کانال تلگرام نیلوفرثانی
https://t.me/niloofarsanipoem

نوشته شده در ۱۳٩٦/٤/٢٧ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنامِ

جنگ را به چشم های تو باختم
از خاکریزی که بوی عطش میداد
از خط ِخونبار ِجنون
از مرزهایی که با عشق
"
در " می ساخت

جنگ را به تب ِدیدار باختم
به شوق بوسه های شفابخشت
به جبران ِیک عمر سکوت ِاین آبادی
به پیراهن ِسفید ِ در بادت


جنگ خاطره می بافد
از طرح تسخیر اندامت
از نقش عریان ِرویاها
از تماس صلح با دستانت

حال خوشی ست اینبار
در شکست و تسلیمم
برفراز این شهر رخدادی ست
ماه می بارد از بامش

نیلوفرثانی
19 تیر96



مشکلات پرشین بلاگ هنوز ادامه دارد
هنوز پست ها برروی وبلاگ دیده نمیشوند نه این وبلاگ و نه وبلاگ آواز شباهنگ /بخش نظرها از دسترس مدیریت کاربری خارج ست / آرشیو وبلاگ به سال 94 برگشته ... امیدوارم بزودی نقائص رفع شود.

تیم پشتیبانی آدرس زیر را برای دست یابی به پست های پیشین ارائه دادند
حیف اگر قابل دسترس در وبلاگ اصلی نباشند ..

http://kucheyezendegi.archive.persianblog.ir/

نوشته شده در ۱۳٩٦/٤/٢۳ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ِ

باید دست تکان داد تابستان هم میرود و باز سالی به نیمه میرسد ... نسیم  خنک ِپاییز به صورتمان میخورد و خاطرمان می آید سردی استخوان سوزی پیش روست
فصل در فصل میگذرد و هنوز نمیشود ایستاد و شعف انگیز اقرار کرد ، دلمان آنقدر لبالب از عشق ست که گذر فصل ها اهمیتی ندارد و عبور روزها به چشم مان نمی آید
هنوز سردرگریبان ِآنچه میخواهیم هستیم ودستمان خالی از آن ... وهنوز هم گمانمان این ست خوشبختی در آنسوی این روزها ، عاقبت می آید
هرروز اندیشه هایمان را بارور تر میکنیم و و ذهنمان را وسیع تر، شاید به درکی دست یابیم که راهمان بسوی رستگاری باشد اما هرچه میرویم ، گویی ابتدای راهیم
گویی بیشتر گم میشویم و گویی راه نجات دورتر و دورتر میشود ..
نمیتوانیم از این بستر ِآه بیرون آییم و لبخند نمیتواند علاج آندوهمان باشد
نه دستی را میشود به گرمی فشرد نه حرفی را میشود بی دغدغه گفت
آشوب ِامروز آدمی تنهایی ست و گریز از آن نا ممکن ...
این تابستان هم میگذرد
وپاییز
و زمستان
و زمستان
و زمستان ...


نیلوفر ثانی
22 شهریور94

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٢۳ساعت ۳:٢٢ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ِ

ما دیده ایم دردی که از انسان تراوش میکند
و سایه ی مرگی که از خاک به مشام میرسد
ما دیده ایم از لایه های حزن و گریه ی آدمی میشود به عمیق ترین صداقت بشر دست یافت آنجا که جان در آستانه ی بی رحمانه ترین تقدیر رو به تمام شدن ست
ما صبر کردیم چون نمیتوانستیم حرکت کنیم
ما انتظار کشیدیم چون فراموش کرده بودیم برخیزیم
ما درد کشیدیم چون شادی را گم کرده بودیم
دراین هجوم مسخ شدگی ، پیاپی شکستند باور حقیقی انسانیت را که گره خورده درهمین شآن انسانی ،درهمین خاکی بودن ،درهمین زمینی ...
تونمیدانی گرد خاموشی بر چهره ی آدمیان چنان نشسته که طوفان هم بر نمیروبد
زندگی درغفلت میرسد و مرگ در غفلت میگیرد ،این دوسر زندگی بی سرانجام آدمی ست
و آنکه فهمید نمیتواند ریشه اش را برکند ، نمیتواند از حرکت باز بماند ،نمیتواند بایستد
و آنکه دانست رنج میبرد ،غم میخورد ،طغیان میکند ،سر بر میآشوبد و باهزار ننگ و رنگ به اسارت ِفهم خویش میرود
آری ما مردگانیم ،برخاسته از بطن زندگی و نقاب های شریف هم دیگر علاجمان نمیبخشد
باید برخیزیم ،وقت ست به هزار ضربت ، بت خویش را بمیرانیم ..


نیلوفر ثانی
13مرداد94

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٢٢ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ِ

من اینجا کنارتوام
بی پروا
بی هراس
بی تقلای ِعبور ِزودهنگام ِوقت
بی آرایه های رنگین ِچشم نواز
بی وساطت ِماه
بی چراغ ِروشن ِحرف

من اینجا کنار توام
خلاصه در متن ِبودنت
شبیه ِتخلص ِشاعرانه ها
تعبیر سپید گون ِماندنت
وهله ی ِآغوش کشیدن ِرویا

من اینجا پا به پای توام
در غریب ترین ِنفس های تنهایی
در پرت افتاده ترین ِسهم داشتنت
در آستان ِشب
درعبور تِک تِک ثانیه ها
میان باوری از تو
میان ِواژه های ناتمام

من هرلحظه کنار توام
پر شده ی موسوم ِدست های مهربانت
همسوی ِشوق داشتنت
سمت ِلمس ِعین و شین و قاف
سرشار ِشئون باران


تا سنگینی ِهرچه فاصله 
درکبودِ نیل گون ِخاطره
محو ِپرندگی ِخیال شود
محو نزدیکی قلب ها
محو ِچشم روشنی ِاحساس

وتا رهایی درهوای مان پرمیزند
من کنار توام
خلاص از مُردن
خلاصه در واژه ها ...

نیلوفرثانی
10شهریور94


نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/۱٠ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ِ ...

در شهر قدم میزنم بوی پاییز بمشام میرسد
وقراری که سالها به تعویق افتاده
تک تک ِ کافه هارا سرک میکشم
و نیمکت های پارک را
وایستگاه ها را
درهیچ کجا نیستی


راستی
این شهر چگونه تورا بلعید
که هیچ ردی از تو پیدا نیست ؟
و عطرت را چگونه فرو خورد
که بعد از تو
هربارانی اسیدی ست ؟
بعد از تو
دیگر دراین شهر هیچ مرغ عشقی آواز نخواند
وهیچ پرنده ای از کوچ باز نگشت
هیچ خیابانی
شبانه ی قدمهای عشاق نشد
وهیچ کوچه ای
نورپاش ِمهتاب ..


راستی
نشانی ِعشق را هنوز یادت هست؟
عبور ِبی مهابای جنون؟
گذرگاه ِقدیمی ِ قصه های خوب ؟
کاش بدانی
حوض فیروزه ای ِزندگی
تبسمت را کم دارد

نیلوفر ثانی
4شهریور 94

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٤ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ِ ...

چشم هایم
گره خورده به افق های دور
هیچ راهی نزدیک ِرسیدن نیست
وهیچ حرفی نزدیک زاده ِشدن
عبور میکند از سکوت و انتظار
بغضی که عصیان ِدردی تحمیلی ست
ورویایی که رنگش، همیشه خاکستری
فرجامی چنین تاریک
از کدام روزنی بر صحن ِتقدیر فرو ریخت
و آشوب ِکدام طوفان
شبیخون لحظه های ِنیلوفری شد
و تلخی کدام رخداد
به جان ِ شیرین ِقصه ها زد
که هرچه میروم
سراب در سراب
درغبار ِفاصله سرگردانم
که هرچه میروم
نشانی از عشق نمی یابم
و سربر هیچ آستانی نمی سایم
مگر وداع
تبعید ِاحوال ناخوشم
تعبیر زوال ِرویا
جان میکنم برای جرعه ای دانایی
تنها میمانم
به جرم اندیشه و سوال ...


نیلوفر ثانی
28 مرداد 94

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/٢٩ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام

فاصله از زخم های پیاپی
جز به مرهم ِبوسه ی تو ممکن نیست
 تو باغبان و دست هایت معجزه
دراین باغ، رسمی جز بهاران نیست
گذر از سکوتی رنج آور
 به زمزمه ی نام تو میسرست
که درعصیان ِنبودت
حرفی بجز مرگ باران نیست
درمانده ایم از تقدیر ِبی رحم روزگار
دری به بخت سپید
جز با دست های تو گشوده نیست
این فرصت ِرستگاری آخر ست
فرصت ِستایش ِقامت ِعشق
جز بر اندام تو ،هیچ برازنده نیست
ماه میچرخد دور چشم هایت
در من روشنی بجز
تماشای چشمه نیست
باران میدود میان رگ های آسمان
عطش درالتهاب ِجان

این چشم براه تو
جز بیابانی تشنه نیست
زمان میرود و دست هایم هنوز ازتو خالیست
کجاست دیدارت
که اینروزها قرار هیچ وعده نیست ...


نیلوفر ثانی
20مرداد94

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/٢٠ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ِ...

هیچ شبی بی تو
خورشید نمیزاید
هیچ آسمانی در نبودت
هم آغوش ماه نیست ...

نیلوفرثانی

از خواب عمیق ِچلچله در زمستان

از رونق ِبی وقفه ی ماه در شبانه های ِبلند تابستان
از نم نم بارش باران در هق هق پاییز
از گم شدن ِ عطر اقاقی در بهاران
من در هیاهوی ِهر فصلی
بسمت تو عبور میکنم
این تجسم ِپرفروغ یک رویاست
این طلوعی در تکه های شبی تاریک
صدایی در انزوای ِسکوتی بی انتها
این درخشش در ساعت مقررست
ایستگاه آخری بوسعت دنیـــا ...


نیلوفر ثانی

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۱٦ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ِ

چشم میگشاییم به روزی دیگر و امید دیدن ِخورشید را داریم
اگرچه نور در پیرامون ما بسیار اما از هجوم تاریکی ها در عذابیم
رخنه میکند عادت و تکرار بر لحظه های ِهرروزمان
ونمیدانیم چگونه درخویش میپوسیم ... در خویش ویرانیم..
کدام دستی برمیچیند به دلخوشیمان ،یاسی از شاخه ای ؟
کدام راهی در برمیگیرد آمدن آرزوها را ؟
کدام آغوشی پناه بارش تنهایی مان ؟
وکدام روزی گره میخورد به خوش ترین اتفاق ؟
ازخواب آئینه عبور نکردیم، هنوز درما غبار بیـــداد
در مرز خودخواهی اسیریم ،درما فاصله تا عشق بســیار
....

نیلوفر ثانی
12 مردادنودو چهار

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۱۳ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ِ ...

من از فهم ِ عشق دور افتاده ام
از سکونت کوی ِشیدایی
در تعلقی که در جان نفوذ میکند ، پیش میرود تا نهایت احساس
،میدود تا تاریک ترین نقطه ی وجود
من ازنور تهی و در اعماق تیره گون ،غرقم
درخویش میپیچم و در ظلمتی مملو، به تقلایم
باید برخیزم پنجره ای رو به ماهی
فانوسی رو به دریایی
و جنبشی به ادامه ی حیات
باید از مرز بیهودگی عبور کنم
از میانمایگی ... از تلفیق ِسردرگم تکرارو زندگی
باید از روزهای خاکستری بروَم
سمت لحظه های نارنجی
و حرف اگر در صدر ِکمال باشد
نجوایم به آسمان خواهد رسید
و باردیگر امید
بار دیگر ادامه ی مسیر
و تقدیری که رازش غافلگیری ست
و شب دوباره مرا
به تابیدن ِمهتابی میکشاند
حظِ چشیدن عشق ،فرا دست ِ هرچه حقیقت
و تکثیر مدام در بودن و نبودن
دستم بی پناه
و دلم گرفته ی بی امان ِ دلتنگی
من دور افتاده ام
من از بند بریده ام
من از سرزمین ِسیر ِشادی
به انتهای حزن ِتنهایی کوچیده ام
باید برخیزم
هرچه میبینم همه دیوار ست
باید برسینه ی خویش
یک پنجره بگشایم


نیلوفر ثانی
12 مرداد94

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۱۱ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

 بنام ِ ...

فرض کن میشود
 تمام آرزوها را
به تو باخت
وتمام حرفهای ِمانده در سینه را
پیش پای تو ریخت

فرض کن
میتوان تو را
 در ستایش عاشقانه ها
سرود
و لابه لای ذهن سپید کبوتر
پیدا کرد
میتوان در آسمان خیال
مفتون تو شد
وزنگاه نقره فامت
خوشه خوشه
ماه چید

فرض کن
میتوان باتو
تصحیح یک اشتباه بود
آنجا که دل
عقل را مغلوبه میکند
و سرفراز بود
آنجا که عشق
از اعتبار خویش
جدا افتاده ست

فرض کن
 میشود با تو
راهی هر راه بود
راوی هر راز بود
و ساده زندگی را نوشید
با ابرو باران
مستانه رقصید
و درالتهــاب ِکویر
رود شد

فرض کن میشود
باتو عاشقی کرد
باتو پرید
باتو زنده گی کرد

فرض کن باتو، بامن ...
....
آری میشود در خیال های خوب گم شد

گاهی زندگی
همین فرض هارا کم دارد



نیلوفر ثانی
6مرداد94

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/٦ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ِ ...


زمان ست که میگذرد
ومن درحسرت نداشتن ها
در گذر ِپرشتاب ِثانبه ها
دستم به هیچ دستاویزی بند نیست
تا از "این ورطه برکشم رخت خویش را "
 

روزهایم آغشته ی یک خوددرگیری ِعمیق
از گذارن افکار و جستاری که مدام در سرم میچرخد و نمیدانم که چیست
انگار باید چیزی بیابم یا گم کنم
باید نزدیک شوم یا دور
ایکاش باری دیگر بــارانی بی امـان
هوایی بخورد این من ِمحبوس ِگیرافتاده در تنگنـــا
ای کاش بار دیگر نفـس
رها از هرچه بند و قفس 
ایکاش نوری ،راهی ،صدایی
که نشانی از گشایشی باشد این روزهای تاریک و برهم ِمشـوش را
و آرامشی که بی درکش
لحظه ها یا مدفون ِانزوایی ِتلخ ست یا زوال دقایقی که میتوانست طعم پریدن بدهد

درکجای این هجمه ی فکر باید بگردم
درکجای این جهان ِپیرامون ِشلوغ
که باز گردم به اصالت خویش
باز گردم به تبسم ِدل
اینجا هوایی تازه نیست .. اینجا عبور ِغبار فراوان ست ... اینجا در کشاکش ِآشوب یک درگیری
کسی اینجا بدنبال ِگمشده ی خویش ست ..


نیلوفر ثانی
مرداد94

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/٥ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ِ ...

هربار که میگویم خدانگهدار چیزی ته دلم فرو میریزد ...
واولین حسی که تمام وجودم را میگیرد این ست ، شاید این بدرود ابدی باشد ...
شاید همین لحظه که میروم دیگر هرگز برنگردم
شاید دیگر سلامی نباشد و حتی کلمه ای ... هیچ جنبشی و هیچ نفسی ..
تمام شود هرچه تاامروز نامش زندگی بود و بعد از آن در لحظه ای هرچه بماند تنها یک چیز باشد
مرگ ...سکوت .... نیستی ...

انسانی که غرق ست در هستی و نیستی ِخود ، تنهایی ، مرگ و پوچی ...
وهرچه بکوشد بازهم به آنها برمیگردد

برای رفتن هیچ وقت دیر نیست اما کاش وقتی میرویم اثری هرچند کوچک باقی بگذاریم .. ردی از حیاتی که روزی وجود داشت ...


نیلوفرثانی
1مرداد

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/٢ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ِ ....

توکه میدانی ، اول و آخر تمام حرفهای منی ...
تا بخواهم بنویسم ، بی پروا، تو درمیان تمام ِ واژه های منی
توکه میدانی اول و آخرین پناه منی ...
ازهرچه دلگیرم وُ از هرچه شاد باز رو بسوی تو می آیم و مونس منی
گله دارم از نبودنت اما بازهم امید همیشه ی منی
چنان دوست میدارمت که باتمام دورماندن ها، بازهم عزیزترین منی
سرآغاز شعرها ، تو حق کلام منی
میگریزم از هرچه غیرتوست ازهرچه محبتی که دورمیکندم از مهرتو
رها میشوم از هرچه بند و می آویزم به عشق تو
بی رنگ میشوم از هرچه رنگ و اغشته میشوم به طعم تو
لبریزم هنوز از دوستت دارم ها
لبریزم هنوز از ستایش تو
درمن همیشه حاضری
درمن همیشه حس بودن ِ تو
درمن هزار دلیل ِزندگی
هزار دلیل میرسد به خنده های تو
کاش این فاصله ها نبود
کاش دست گرم تو
کاش نزدیک ترینم بودی
یک اشاره تا آغوش تو
کاش هوای ما همیشه بهاری بود
کاش دلمان خانه ی آرامش
هرچقدر اندوه و دوری
هرچقدر غم نبودن تو
هرچقدر بی رحمی درعشق
هرچقدر مایوسم از آمدن تو
هنوز هم برای تو مینویسم
هنوز هم برای تو ...


نیلوفر ثانی
28تیر94

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/٢۸ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

Design By : Night Melody