حوالی کوچه ی زندگی

چه بخواهیم چه نخواهیم باید از کوچه های زندگی عبور کنیم گاهی تلخ گاهی شیرین عبورها میسازند کوچه های زندگی مارا

بنام ..

درحوالی ِتو
شعر جان میگرفت
هرچقدر کلام
می گُریخت به آغوش ِسکوت
وَ حرف میپیچید
به پای ِنگاه
بازهم شعر
به وصف ِچشم ِتو
جان میگرفت

درحوالی ِتو
یک نفر بی قرار بود
گرچه طوفانی بود دلش
به خیال ِرام ِتو
آرام میگرفت
مرغی بود ،شکسته پر
در هوای تو
 شوق ِپرواز می گرفت

درحوالی تو
همه نور و شب ست
یک عمر بوییدن ِعطر ِتو کم ست
کمی دیگر مهلت بده
"برای ازتو نوشتن
هوا کم است" ..

نیلوفرثانی
اول آذر 96

پ.ن: ".." قسمتی از شعر محمدعلی بهمنی

نوشته شده در ۱۳٩٦/٩/٢ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ..

رخداد از چشم تو آغاز شد
به دهانم
به دست هایم
به نهادم
 به نبض زمان رسید
وجهان ترنم عاشقانه ترین سرود را
از برنواخت
حالا آنسوی زمین
اگرحتی بی هیچ حرفی
بی هیچ موجی صدایم کنی
 تلاطم عشق در اتفاق تو
هزار من
تکثیر خواهد کرد
واین آغاز هستی دیگری ست ...

نیلوفرثانی
29آبان 96


کانال تلگرام نیلوفرثانی

نوشته شده در ۱۳٩٦/۸/۳٠ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ..

گفتی بمان
و سیپده را از پیراهنت
به تاریکی ِآغوشم ببخش
و سوی ِلبخندت را
به واهمه های بی امان

گفتی بمان
و در سرسرای ِعریان ِدلم
یک آئینه و پنجره
دو صندلی روبروی هم بگذار
 تا سیر تماشایت کنم

گفتی بمان
تاخاطره ها از قاب نریزند
و دیوارها درتصرف تارها نمیرند
و حرفهایمان
نخشکد لای کتابهای دیروز
و گم نشود آرزوهایمان  
فردا

گفتی بمان
ومن ماندم
بی حرف ،بی بهانه
بی لجاجت عقل
گریبانگیر دل
ماندم
به حال ِکنار تو
به عطر ِپیچیده در سرسرا
به عقوبت عشق
به راز آئینه ی رویا
من ماندم؛ تو نماندی
نه پای هیچ عهد و پیمان
نه آئینه  و پنجره و تماشا
بردیوارها اینک منم
تار تنیده و سایه در سایه تکرار
و طنین ماندنی که از حنجره ی آسمان
تا پای ِمسلخ ِسینه سرخ ها
می رود...

نیلوفرثانی
18 آبان96


کانال تلگرام نیلوفرثانی

نوشته شده در ۱۳٩٦/۸/۱٩ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ...

حالا من صبور ، تو نباید به این انتظار ِسالهای رنج ،پایان بدهی؟
نباید به چشم های مانده در راه ، امید ، دیدار بدهی؟
حالا من در سکوت خویش ، در کنجی از انزوا، در کلمات غرقه ام ،در آشوب ِتنهایی سرگردان
تو نباید به چیدن این همه ستاره ی تب زده بر آسمان ِبی ماه
سری بزنی؟
حالا هر بهار را به پاییز و هر پاییز را به بهار می رسانم و  هرروز را منتظرم
 به شکوفایی لبخندی که برجهانم بتابد و صدای آشنای ِمهربانش ،از اعماق به گوش آید
تا دیر نشده تا  نای عیش و احتمال اتفاق تمام نشده
تا هزار دفتر ترانه تباه نشده ،تا سکوتِ خفقان واره ، نُقل ِمحفل من و شب و ماه نشده
تا تشنگی ، تا مردگی ، تا غم ، تا سر حد ِجان ،سرایت نکرده
گهواره ی دلم را تکان بده
این شیون ِدلخراش ِرگ و پی را
به گرمی ِمهرورز ِآغوشت امان بده ...

نیلوفرثانی
16 آبان 96

کانال تلگرام نیلوفرثانی


نوشته شده در ۱۳٩٦/۸/۱۸ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ..

به چشم هایت قسم
من از پس اینهمه دوری
 بر نمی آیم
از پس خطور اینهمه خاطره
از شیوع ِعطر تو
در ویرانه های دل

به لبخند ت قسم
من از ایوان ِپروازهای بلند
به سوگ ِبی بالی نشسته ام
از مخاطره ی سقوط
به قفس رسیده ام
و دریچه ی ِشگفت روشنی
به سمت تو گشوده ام

به نامت قسم
که آشنای ِجسور ِروزهای تنهایی است
و طعم ِماندگار ِعشق
زیر زبان ِسکوت
که هربار لب به نامیدن باز میکنم
هوا معطر میشود
به عاشقانه های ِبهاری ام

به بودنت قسم
که درمن هزار آشیانه
به شوق آمدنت
شادمان ست
وهزار پرنده به بوسیدنت
همسوی باد
آسمان تکرار ِنقشی در دوردست نیست
پنجره ایست
رو به پرواز..


نیلوفرثانی
مهر96

کانال تلگرام نیلوفرثانی


نوشته شده در ۱۳٩٦/۸/۱٦ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ...


من مسافرم
به دامان ِماهتاب زده ات
به آن افق دوردست ِپرشکوه
به چشم های ِخورشیدی ات

من مسافرم
به لب ِجویبارِتا همیشه جاری ات
به شهر آمن ِآغوش رویایی ات
به ترسیم دلگشای آن خنده های نوش
به دشت ماندگار ِبهاری ات

من مسافرم
کوله بسته در راه
به قصد ِامنیت ِقرار و جای
به امیدِ دلی که دیگر نگیرد
به خوابی که ازکابوس نمیرد
به آه و افسوس های بی امان
که تا گور دستم را نگیرد

من مسافرم
مقصود ِجان باش
به دلداری این آشفته دل باش
به جبران یک عمر آوارگی
پناه امن این بی آشیان باش

نیلوفرثانی
26مرداد 96

شعرها و نوشته های نیلوفرثانی

نوشته شده در ۱۳٩٦/۸/۱٦ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ..

سلام به پاییز
که موهایش را زرد و نارنجی می بافد
و چشم هایش را به رنگ باران می شوید
سلام به پاییز
خنکای ِمهری که دل را به شوق موسیقی ِرقص برگ ها می سپارد
و عطر ِسیب و انار را به غنیمت ِبهشت می پراکند
سلام به پاییز
و دوباره دورهمی های دوستانه و عاشقانه
در کافه هایی که عطر چای و قهوه پیچیده است
و ترنم ِشعر ، اتفاق ِهمیشگی ِشب های پاییزی ست
حالا که رسیده ایم به جولان پاییز و حضور خوشرنگش
درود می فرستیم به پاییز ،" بهاری که عاشق شده است "

نیلوفرثانی
3مهر 96

کانال شعر ها ونوشته های نیلوفرثانی

نوشته شده در ۱۳٩٦/٧/۱۸ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ..

که یک جایی ، یک وقتی ، آدمها گاهی بدون آنکه حتی بخواهند ، بهم ربط پیدا میکنند ...
ربطی قشنگ از میان کلمه ها ، نُت ها ، واژه ها ، تصویرها .... به قلب ها ، چشم ها ، احساس ها ...
یک جایی در دل هم می نشینند که خودشان حسش میکنند،  مثل یک دلگرمی ِعزیز ، مثل یک مهربانی که حال آدم را خوب میکند ..
همان ربطی که آدمهای نادیده را، ناشناخته را ،چنان بهم نزدیک میکند که انگار سالهاست هم را می شناسند، که سالهاست ، آشنای هم ، هم کلام هم بوده اند ..
آدمها یک جایی ، یک وقتی ، با یک سلام ، با یک لبخند، با یک شعر ، یک کلام ، اهل و خویش هم میشوند ، آنقدر که هر دیدار ،هر حضور، هر بودنی میشود حالی خوش، میشود خاطره ای زیبا، میشود عطر قشنگی از بابونه و یاس ...میشود نقطه ی پررنگی از زندگی ..

نیلوفرثانی
17مهر96

نوشته شده در ۱۳٩٦/٧/۱٧ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ...

هنوز هم " شبهای امتحان ، آماده کردن "رسم و کاردستی های کلاسی" ، بوی کتابهای نوی درسی ، نمره های ثلث اول و دوم و معدل نهایی، شعرهای حفظ کردنی و خیلی چیزهای دیگر از دوران تحصیل را،خواب میبینم ..

خواب خانم اکرمی معلم کلاس پنجم که برایمان جدولی درست کرده بود بر دیوار کلاس، که هر نمره ی خوب یک خانه را پرمیکرد ، آنوقت اگر خانه های پرشده ات بیشتر ازهمه بود "مبصر" میشدی ... یا مأمور انتظامات که برای خودش آنموقع ارج و قرب زیادی داشت ...
هنوزم اول مهر میروم به آن سالهای تحصیل ...با همان حال و هوای خودش
آن وقتها هم زنگ ورزش و هنر ،بهترین وقت مدرسه بود و روزهای بارانی و برفی که بازیهای کلاسی داشتیم

"مرغ من روزی چندتا تخم میذاره" یا "هوپ" ..."یا اسم فامیل "...
ورزش سخت صبحگاهی و دوستی های تازه و لبخندهای قدیمی ...
هنوزهم اول مهر محصلی میشوم که میخواهد با هیجان برود مدرسه ،با کیف و دفترهای نو و یک بغل خاطره
هنوز هم زیباست روز اول مدرسه ، هنوزهم بهترین خاطره...


نیلوفرثانی
مهر96

نوشته شده در ۱۳٩٦/٧/٤ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام

آدمها قسمت 43_

بعضی از آدمها از جنس حرفند ... انگار تمام وجودشان از زبان و کلام ساخته شده ..مرتبا حرف  میزنند ....
. فرقی نمیکند کجا یا با کی یا در چه شرایطی باشند یا اصلا درباره ی چه چیزی حرف بزنند ، فقط میخواهند بگویند ....
هرچیزی که به ذهن شان می رسد ، در یک حساب سردستی شروع به گفتنش میکنند ... درمورد هرچیزی هم نظری دارند ، حتی اگر درباره ی اش چیزی ندانند هم آنقدر از این در و آن در میگویند که بلاخره حرفی زده باشند ...
روی هم بعید ست 5 دقیقه این آدمها را ساکت نگه دارید ... حتی اگر از سهم 5 دقیقه ایتان بیشتر حرف زدید میپرند وسط صبحت هایت و رشته ی کلام را پس می گیرند
اگرهم گذری باشید که همان سهم هم، بجز" بله ، چه جالب ، ممنونم" بیشتر نخواهد بود
این آدمها ، انگار یک دهان گشوده برای حرافی اند ... برای شما از پدرجد و عمو و عمه اشان تا معلم بچه و همسایه و فلان فروشنده و رئیس شان حرف می بافند ..از اتفاقات روی داده تا خاطره ها و آرزوهایشان ،که اگر کمی فکرکنند معلوم ست  اینها هیچ ربطی به شما ندارند  امابازهم میگویند ...
گاهی اوقات بعد از رفتن شان آدم فکرمیکند این سیل عظیم از حرف را بیرون ریخته اند که سبک شوند؟که آرام شوند؟ که بهره ای رسانده باشند؟ یا ارتباط و معاشرت را یاد نگرفته اند؟
شاید فکرمیکنند برای یک ارتباط خوب با کسی باید یک ریز حرف زد و کلام داشت... بی آنکه شنونده ی خوبی و یا موضوع مناسب و مورد علاقه ی دوطرف داشته باشند
بعضی از آدمها فوران حرفند ... گاهی باید تنها نشست و به حرف هایشان گوش داد ، گاهی باید با عذرخواهی کوچکی ، پی کارهای مهمتر خود رفت .. اما هرچه هست این مسیر مناسبی برای یک ارتباط دلخواه و دلپذیر نیست ... آدمها نیازمند تعامل متقابلند وهرچیزی یک سویه و یا افراط و تفریط باشد ،مانعی برای گفتگو ومعاشرت خواهد بود


نیلوفرثانی
27 شهریور96

کانال تلگرم نیلوفرثانی
https://t.me/niloofarsanipoem

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢۸ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ..

دست هایم را می گیرم بالا
مثل کسی که میخواهد دیده شود  میان انبوهی از جمعیت، پا بلندی میکند و دستش را تاجایی که میتواند بالا می آورد و تکان میدهد که اشاره کند : " من ... من ..."
من را انتخاب کنید
من را ...
عشق ، زندگی ، خوشبختی ، حال ِخوب
من دستم را بالا آورده ام  ، مرا یارکشی کنید ...
از اینهمه انتظار ، اندوه ، اینهمه تنهایی دلم گرفته ست
خسته ام از دوری تان
من را.. من را  انتخاب کنید ...

نیلوفرثانی
28شهریور96


نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢۸ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام

هنوز در رگان سرخ عشق
شوق دیدار تو بیداد ست
هنوز در آخرین مهلت
یک نفس
اغوش تو می ارزد

هنوز چاک چاک ست
دل از دلتنگی خانمانسوز
ازاین دوری دردزای خاموش
 لبخند ِماه گونت را بگو
سوزنش را نخ کند
قامت رنج را خم کند
بدوزد اینهمه فاصله ها را
بوسه ها را
بر جبین یار
محکم کند...

نیلوفرثانی
تابستان 96

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢۱ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ...

چندکوتاه نوشت


شعر از لبان تو
رودی ست
در امتداد تشنگی های ممتدم
من شرجی ترین سرزمین
در عطشگاه ِبوسه جان میکنم

*

و صدای قدم هایش آمد
وقتی میرفت
مثل ابری بسمت دشتی تشنه
و کویری تشنه تر برجا

*

از نجوای خاکستری سنگ
ردای ِمعطر شب را
بوسیدم
لبخند تو
ترنم ماه بود در موج برکه
ومن
بدنبال سنجاقک ها
درباد می دویدم

*

شاهرگ یک حادثه در
گیسوی تو ست
این خراب آباد دلش
خوش خبری میخواهد ..

*
زمزمه ی ماه
در اوقات پنجره
وشعری که در جانم
به چشم های تو
ختم میشود

*
اینبار به جانب
دشت ِشهید
از نبود ِقاصدک ها
سینه سپر ابرها
خواهم بود
وعطش شور انتظار را
در بغض لالای ِشب
خواهم بارید ...


نیلوفرثانی
تابستان 96



نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢۱ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ..

منطق ِاحساس
در پیچیدگی های ِادراکم
مردد ست
نه راهی به اثبات
نه میشود انکارش کرد
و برودت معادلات سرد بی جواب
مغز استخوان می ترکاند
بگذار نگاهت کنم
که این
آخرین برون رفت ازاین
سرگردانی ممتد ست ...

نیلوفرثانی

*
صبح مرا
تبر می زند
درعطشناک شب
وخطوط ناپیدای عشق
در عصیان هولناک ریشه ها
سهمی ااز مرگ را کنار میکذارد
که دست غریبه ها را نمیگیرد

نیلوفرثانی

*
سنگی می افتد بر سینه ام
و کلمه ها موجی
و شعر می شورد از چشم هایم
پرنده هایم
تشنگی های سالهایشان را
پنهان می کنند
و آب هدر می رود
از لحظه هایم

نیلوفرثانی

*
نه این بدرودی نیست
نه بر لبی که هنوز طعم بوسه نگرفته
و دستی که هنوز عطر مهربانی های سرانگشتانی
سرنگرفته
نه این بدرودی نیست
که آغوش گشوده منتظر ست
به حضور سپید کبوترانی
باپیام ِعشق و بودن
و لبخندی که نبض عشق را
ضمانت میکند

بدرود اما لبریزِ درود

نیلوفرثانی

تابستان 96

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢۱ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ..

بعضی حرف ها هست که دلت میخواهد بگویی ، می آید تا گلو و دهان ، می آید تا بیرون بریزد ،می آید تا سبک شوی ، اما باز قورتشان میدهی ، و آن حس گفتنش میماند توی گلو ، جمع میشود همان جایی که آب دهانت را به سختی فرو میدهی
بعضی حرف ها هست ، برای گفتن ، بعضی برای نگفتن
اگر حرف حرف باشد که باید بشود بگویی اش اما نمیتوانی ،انگار جنس شان ازحرف نیست
از آه ست ، از درد هایی ست که فقط خودت می توانی بفهمی که چیست
حرف هایی هست دلت میخواهد برای یک نفر بگویی ، بنشیند روبرویت ، حواس چشمهایش به تو باشد و تو برایش بگویی ... اما هزار بار دهان باز میکنی باز به گفتن نمی آید ..
حالا یک نفر باید باشد این حرفهایت را بی آنکه بگویی ،بشنود ، بی آنکه بغض گلوگیرت ،نفست را بند بیاورد
بی آنکه آنقدر روی هم انبار شود که دیگر نتوانی هیچ حرفی بزنی
بی انکه لازم باشد هزار بار توضیح بدهی
یک نفر باید باشد برای حرف های نگفته ، برای دردهای بی درمان، برای بغض های گلوگیر ،
یک نفر برای دل ...

نیلوفرثانی
19 شهریور96


پ.ن : برای یک نفر باید باشد؛ که نیست ...

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢٠ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ..

بوی قهوه می آمد
از سمت آن زن
وشعر و کتاب..

باران
دستش را
به موهایش می کشید
و طعم شبی تابستانی
از قرص ماه
به اتاق سرایت می کرد
همیشه وسوسه ای هست
برای شنیدن آخرین نت
آخرین اعتراف
آخرین مکث
و زمانی که همیشه
جایی میان گذشته و آینده
معطل مانده است...

نیلوفرثانی
16 شهریور96

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/۱٦ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ..

تکرارهای بی ترنم
زمان از پس یک دوره ی تهی از فروغ
سر می کشد به دنیای امروز
و "هیچی" می آورد
و"هیچی "پر می کند
وهیچی تمام می شود
در انزوای یکباره ی ذهن ِآدمی
و خطور رنگارنگ ِ روال همیشگی

جسورانه از دیوارهای بلندبالا
تعبیر خواب ِرهایی
تخیلِ حوصله های چهاردیواری 
دوام باران اما
بر ابرهای با حروف ِباردار
آنطرف رویاهاست

هر طرف که باشیم
چه در هیچی ، پایدار
چه در حصارها، بیدار
در داستان ِسترگ ِ زندگی
بازهم بی نشانیم

نیلوفرثانی
4 شهریور 96

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٥ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ..

ما خسته از تکرارها
در تکاپوی یک بودنیم
هیچ کجا دستی نبود
به گرمی
وهیچ چشمی به شوق
تن زدیم به سراب ِ تشنگی
سوختیم از عطش
و غبار ِکویر بر جانمان
داغ شد
نه هیچ امیدی
نه هیچ پیام آور عشق
ما تا همیشه ی این دنیا
در خستگی های مفرطیم
در تنیدگی های تب زده از تنهایی
در اوج شکست ِ باورها
حالا وقت از ساعت ِ بی وقفه ی خاک
به وداعی ابدی
میخواندمان
تسلیم میشویم و بر
حضور خویش
خط میکشیم
چیزی هم بجا نماند اما
در زمین ِآرزوهایمان
ریشه کرده ایم..


نیلوفرثانی
31 مرداد 96


نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۳۱ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ..

صبر کن
تا آخرین هجا از دهان ِعشق
بیرون بیایید
تا فهم کلمه های ِمهجور
از گوشه و کنار ِدل
به واژه بریزد
تا صراحت ِعجیب ِبی تمنا خواستن
به عمق ِتمامیت خواه ِچشم هایت
چیره شود
تا استعاره ی من در حوالی شب
همان سرودن تو باشد
به پیشگاه ماه
و وزیدن به روشنای دورترین سیاره
وعده گاه ِما

صبرکن
راهی فراهم کن
تا سالهای مرده را
در مشت ِپروانه ی بال سوخته
پنهان کنم
و تخدیر لمس سرانگشت هایت را
التیام زخم های کهنه

من صبورم به رویای داشتنت
تو صبرکن به آخرین خطور باران
بر سینه ی ابر
و تلالوی نور
بر آرزویی که تو را
هر لحظه بیدار ست..



نیلوفرثانی
30مرداد 96


نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۳٠ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

بنام ..

من مسافرم
به دامان ِماهتاب زده ات
به آن افق دوردست ِپرشکوه
به چشم های ِخورشیدی ات

من مسافرم
به لب ِجویبارِتا همیشه جاری ات
به شهر آمن ِآغوش رویایی ات
به ترسیم دلگشای آن خنده های نوش
به دشت ماندگار ِبهاری ات

من مسافرم
کوله بسته در راه
به قصد ِامنیت ِقرار و جای
به امیدِ دلی که دیگر نگیرد
به خوابی که ازکابوس نمیرد
به آه و افسوس های بی امان
که تا گور دستم را نگیرد

من مسافرم
مقصود ِجان باش
به دلداری این آشفته دل باش
به جبران یک عمر آوارگی
پناه امن این بی آشیان باش ...


نیلوفرثانی
26مرداد 96


نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/٢٦ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

Design By : Night Melody