حوالی کوچه ی زندگی

چه بخواهیم چه نخواهیم باید از کوچه های زندگی عبور کنیم گاهی تلخ گاهی شیرین عبورها میسازند کوچه های زندگی مارا

بنامش

خسـته ام از کوچه و عبورها ... ازاین نفس ِ پرپیچ وخم ِگذرکردن ....
دلگــیرم از عابرهــا .... از آدمها ..... از این رســم ِ آمدن و رفتن .....
از خودم .... از فهمی که رنج ست ...از دردی که درد ست ....از اندوهی که لبریزست ....از فکری که مدام در تقلاست واندیشه ای که بی آرام و سکون ست ....
ناامیــدم از پنجره هایی که گشوده میشوند و دیری نمیپاید یک به یک بسته میشوند بی درنگی از احساس ، بی درکی از گشایش ، بی توجه به تماشا ....
بیزارم از راهی که بن بست ست ، بی رنگ ست ...بی مهیاست...
باید که برگردم پیله ی ِتنهایی من در انتظار ِ من تنهاست....

زمستان سختی ست .....دل کوچه سردست ...هوای کوچه ابری ست...
باید از عابرها دورش کرد ... تن کوچه از عبورها زخمی ست ...

 

ن.ثانی
18دی

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱۸ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

Design By : Night Melody