حوالی کوچه ی زندگی

چه بخواهیم چه نخواهیم باید از کوچه های زندگی عبور کنیم گاهی تلخ گاهی شیرین عبورها میسازند کوچه های زندگی مارا

بنامش

درد دارم و تو نیستی
چه چیزی بجز بودن تو و دست های مهربانت قادر به آرام بخشی ِ اینهمه درد و خستگی ست؟
چه نیرویی میتواند زخمها را مرهم باشد و تن بیقرار و طوفانی مرا ، در امنیت خویش بگیرد ؟

تو نیستی و دستهای من تنهاست و در انعکاس ِ نگاهم ، بلندی حصار ها و دیوار ها ...تاکجا میخواهد ممتد باشد این رنج ِ بی تو بودن ..؟؟
واین نبودن های ِ تکراری ؟ این بغض باز نشده به گریه ی شوق ، واین آرزو های برباد ؟

دردی دارم و تو نیستی
بی خبر از تحمل ِسنگینی ِبار ِنبودنت , که نمیدانی کمر خم میکند اینهمه انتــظار , اینهمه چشم براهی ..اینهمــه فریـادِ بی فرجــام
و آتشی که افتاده بر جان ,میسوزاند و پیکره ی ِانکار ِعقل در هم میپیچاند , راهی به جایی نیست این مقصد رفع عطشی در پی ندارد و این درد ,سر تمام شدن ..وتوخیــال ِآمدن ....

ایستاده ام در برابرت ,ای رنج بی پایان ِزندگی ... شاید در بطن این آتش ,گلستانی نهفته باشد ..


نیلوفر ثانی
29دی مــاه

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٢۸ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

Design By : Night Melody