حوالی کوچه ی زندگی

چه بخواهیم چه نخواهیم باید از کوچه های زندگی عبور کنیم گاهی تلخ گاهی شیرین عبورها میسازند کوچه های زندگی مارا

بنام ش

ابرهیم در سکوت هیزمها راچید ، اسحاق را بست و در سکوتت کارد را کشید .
دراین هنگام گوسفندی را که خداوند معین کرده بود ، دید.انگاه گوسفند را قربانی کرد و به خانه باز گشت ..
از ان هنگام به بعد ابراهیم پـیر شد ، او نمیتوانست فراموش کند که خداوند چنین چیزی از او خواسته ست .
اسحاق همچون گذشته کامیاب میشد اما چشمان ابراهیم تیره شد و دیگر روی شادمانی ندید ..

ترس و لرز / سورن کیرکگور

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٩ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

Design By : Night Melody