حوالی کوچه ی زندگی

چه بخواهیم چه نخواهیم باید از کوچه های زندگی عبور کنیم گاهی تلخ گاهی شیرین عبورها میسازند کوچه های زندگی مارا

بنام ِ

هان کجای این قصه سرگردانی ؟
اتفاق دست مارا گرفته ، آورده ست روبروی ِهم
چشمهایمان را بهم دوخته و دلهایمان را بهم بسته
اما هنوز میشود گنگ و بی حواس تو را در هوایی دیگر سیال دید ..
گویی دلت آرام و رام نیست ..

هان چه تردیدی از گذر ِبی درنگ زمان ، که ازلحظه هایمان میرُباید فرصت هارا
و میبلعد نشانه ها را .. و آنچه باقی میگذارد مسیری تاریک و تار و سوت و کور ست
و باز ما میمانیم و حسرتها ... تنهایی ها

دراین صبح روشن ِآشنایی اگر مکثی نه برای تماشای حظ بیشتر عشق ، بلکه مسخ در تصاحب آنچه بایدمان .... امیدی به لمس خورشید ِگرمی بخش نیست ...
فرو می آید شبی و تمامگیر میشود تاریکی و ویرانی ِآنچه که میتوانست سرپناهمان باشد بر چشم امیدواری

خاموشان ِسیطره ی ترس درامتداد این لحظه ها ، چیزی عایدش نمیشود جز حرفهای فرو خورده و آرزوهای مصلوب ِدرد
و جسارتی که معنابخش زندگی ست، چو پرنده ای ، کوچ سرزمینی دیگر میکند ..
و درخت ما بی پرنده ، بی آشیان ِعشقی ، تا همچنان ،آوازهای سوگوارانه ی خویش را در پهنه ی دشت سر میدهد ...
واین ملال بر این گستره ،توامان اندوه ،باقی میماند..


نیلوفر ثانی
نوزدهم اسفند93

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/۱٩ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

Design By : Night Melody