حوالی کوچه ی زندگی

چه بخواهیم چه نخواهیم باید از کوچه های زندگی عبور کنیم گاهی تلخ گاهی شیرین عبورها میسازند کوچه های زندگی مارا

بنام ِ ...

من از فهم ِ عشق دور افتاده ام
از سکونت کوی ِشیدایی
در تعلقی که در جان نفوذ میکند ، پیش میرود تا نهایت احساس
،میدود تا تاریک ترین نقطه ی وجود
من ازنور تهی و در اعماق تیره گون ،غرقم
درخویش میپیچم و در ظلمتی مملو، به تقلایم
باید برخیزم پنجره ای رو به ماهی
فانوسی رو به دریایی
و جنبشی به ادامه ی حیات
باید از مرز بیهودگی عبور کنم
از میانمایگی ... از تلفیق ِسردرگم تکرارو زندگی
باید از روزهای خاکستری بروَم
سمت لحظه های نارنجی
و حرف اگر در صدر ِکمال باشد
نجوایم به آسمان خواهد رسید
و باردیگر امید
بار دیگر ادامه ی مسیر
و تقدیری که رازش غافلگیری ست
و شب دوباره مرا
به تابیدن ِمهتابی میکشاند
حظِ چشیدن عشق ،فرا دست ِ هرچه حقیقت
و تکثیر مدام در بودن و نبودن
دستم بی پناه
و دلم گرفته ی بی امان ِ دلتنگی
من دور افتاده ام
من از بند بریده ام
من از سرزمین ِسیر ِشادی
به انتهای حزن ِتنهایی کوچیده ام
باید برخیزم
هرچه میبینم همه دیوار ست
باید برسینه ی خویش
یک پنجره بگشایم


نیلوفر ثانی
12 مرداد94

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۱۱ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

Design By : Night Melody