حوالی کوچه ی زندگی

چه بخواهیم چه نخواهیم باید از کوچه های زندگی عبور کنیم گاهی تلخ گاهی شیرین عبورها میسازند کوچه های زندگی مارا

بنام ِ

نگاه کردم
هر آنجایی که ردّی از عشق ممکن بود
هر کجایی که به جانب ِروشن ِدل میرفت
هر راهی که به نگاهی آشنا میرسید
و هیچ ندیدم مگر تنهایی خویش
و هیچ نبود مگر تا انتها، برهوت
وهیچ صدایی بجز نجوای ِخاموش ِسکوت
و حرفهایی که میپیچید در واژهایی بی رمق ، بی حضور
و مرور لحظه یی که تاب ماندن نداشت
و عبوری که در سیر ِگذر شتابان بود

نگاه کردم
چشم ها همه بیگانه
دست ها همه سرد
لبخندها همه تلخ
سلام هایی که طعم رفتن داشت
و نقاب هایی که لبالب تکرار بود

نگاه کردم
تاچشم کار میکرد حبس و قفس
و این میله های ِزمخت ِمحصور
که دست هایم هرروز میکارید
و ربطی به زندگی نداشت
و در آسمانش ستاره نبود
و در حیاطش هیچ قمری خانه نداشت

نگاه کردم
تماشای انسانیت رنج داشت
و بیگانگی بیداد میکرد
وعشق معنای ِ گریخته از رویداد آدمی بود

من تنها ماندم
و انسان چقدر تنها بود ...


نیلوفر ثانی
4 آبان 94

نوشته شده در ۱۳٩٤/۸/٤ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

Design By : Night Melody