حوالی کوچه ی زندگی

چه بخواهیم چه نخواهیم باید از کوچه های زندگی عبور کنیم گاهی تلخ گاهی شیرین عبورها میسازند کوچه های زندگی مارا

بنام ِ..

از سایه ام میگریختم
و تهاجم ِتاریکی را بر میتافتم
که در امنیت ِناپیدایی
در همهمه ی ضربگون ِتنهایی
در تقرب ِکنج و سکوت
رنج کمتر دامنم میگیرد
و تکرار ِزخم های ِمزمن ِهر عابر
کمتر بر تنم جای میگیرد

از سایه ام میگریختم
ودیگر وقت ِماندن نبود
در انبوه ِدوّار ِامواج نورانی
من شناور در بی معنایی
چشمانم تهی از درخشش بود
جایی بجز انتهای ِزنجیره ی ِتاریکی
جایم نبود

میگریختم
و درهای اغوا و تعلق را
یک به یک میبستم
نه هیچ روزنی، نوری
نه هیچ منفذی ،هوایی
و جادوی تسخیر ِروح را
به دستِ محو شدگی
میسپردم

من مذاب در کابوس های سهمگین
 آرامش ِسیاهی میخواستم
از تمام ِجمعیت درون
گریزگاهی میخواستم
و جایم در انتهای یک دهلیز ِهزارتوی تنهایی
خوش بود

از سایه ام میگریختم
از نور وخورشید و طلوع
منکه عمری
در پی نور
به سرگردانی ِممتدی دچار بودم 
حال در پناه ِحقیقت
میخواهم تماما شب باشم

نیلوفرثانی
5تیرماه95


نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/٧ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

Design By : Night Melody