حوالی کوچه ی زندگی

چه بخواهیم چه نخواهیم باید از کوچه های زندگی عبور کنیم گاهی تلخ گاهی شیرین عبورها میسازند کوچه های زندگی مارا

بنام َ ش

 

تنهـــایی  رمز و راز عجیبی دارد ....انقدر که از آن گریزانی و اندوه ودرد هایت را از آن میدانی همانقدر هم دوستش داری و به آن وابسته ای ....

مدتی که با آن ماندی و روز و شبت را پر کرد  دیگر جزیی از خود او میشوی ،آنقدر قویست که با نیروی بزرگی تورا بسمت خویش میکشد و درون خود میبلعد نمیتوانی از ان بگریزی هرجا بروی حتی جاهایی که همیشه آرزویش را داشتی بیش از چندروز طاقت نمی آوری و پرپر میزنی باز برگردی به آغوشش به آغوش تنهایی ....

تنهایی هم دردست و هم درمان ...هم زخم ست هم مرهم ...هم بیزاری و هم عاشق ....اصلا تنهایی اعتیاد زندگیت میشود ....ازخدا میخواهی کسی را بیابی و از این سکوت ممتد و هراس آور تنهایی رها شوی دوست بداری و دوست داشته شوی  کسی باشد شبها و روزهایت را کنارش بگذرانی ، اما انقدر بدورت تارهایش را تنیده تنهایی ،که دیگر تحمل حضور هیچ کس را نزدیک خودت نداری ....

دیگر قادر نیستی  لحظه هایی را که مدتهای مدید به نام تنهایی زده بودی با کسی دیگر شریک شوی ....اولش خوب ست و لذت میبری کسی هست و نفسهای گرمش ، دستها و حس خوب بودنش ، اما کم کم میفهمی تنهایی مردابیست که حتی هوای دریا را ازتو میگیرد و درون خود میکشد ...دیگر مفهموم باکسی بودن برایت سخت میشود دیگر نمیتوانی شلوغی ها خواسته ها مسئولیت ها  و حرفهای یک نفر دیگر غیر ازخودت را تاب بیاوری ....نمیتوانی بگذاری دیگری برایت تصمیم بگیرد درعین انکه نیازمندی کسی توجهت کند مراقبت باشد و دوستت بدارد .....اما مگر اینطور میشود ؟ .....

اگر مدتی با تنهایی اخت بودی دیگر سخت ست بخواهی از ان بگریزی ....چون طعمه ای تسلیم وار افتاده ای در تارهای ان .بی آنکه بخواهی /...

ن.ثانی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٦ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

Design By : Night Melody