حوالی کوچه ی زندگی

چه بخواهیم چه نخواهیم باید از کوچه های زندگی عبور کنیم گاهی تلخ گاهی شیرین عبورها میسازند کوچه های زندگی مارا

 

داستـــــانک/رویـــــای قهرمانی
 
 وسایل خودشو و بچه روبست ...شد یه چمدون و یه ساک... برای آخرین بار داشت به خونه نگاه میکرد خونه ای با فضاهای خالی زیاد که فقط چندتا اسباب اثاثیه قدیمی داشت...
به روزهای خوب و بدی که اونجا سپری کرده بود فکر میکرد به خاطره هایی که بیشترشون همراه با غم واندوه بود ....یهو چیزی تو دلش هـُری افتاد ....دستشو گذاشت رو سینه اش....
یادش اومد به اینکه بارها و بارها از شوهرش خواسته بود بجای ورزش بوکس سراغ کار درستی بره و بتونه خرج زندگی وبچه شونودربیاره  اما اون هربار هرکاری رو شروع میکرد اونقدر بخاطر تمرین بوکس و باشگاه از سرو ته کار میزد که
چیزی نمیگذشت کارفرما عذرشو میخواست از بچگی رویای قهرمانی کشور و بعد جهان رو داشت برای همین بیشتر روز وساعت ها رو تو باشگاه و مشغول تمرین بود وبعدشم با سرو صورت خونی یا دندون و چونه شکسته برمیگشت ...

زندگی سخت شده بود بخصوص بعد از اخرین سینه درد بچه که بخاطر دیر بردنش به دکتر تبدیل به آسم شده بود با سرفه های طولانی و شدید .....
اخرین نگاه رو با سنگینی تموم کرد و برگشت به سمت در ساکهارو گذاشت بیرون و بچه رو برداشت خواست درو ببنده سایه ای رو پشت سرش احساس کرد برگشت به سمت خیابون دوست هم باشگاهی شوهرشو دید با چشم های سرخ و اشک آلود و چونه ای که از زور بغض و گریه میلرزید.....


نیلوفر ثانی
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

Design By : Night Melody