حوالی کوچه ی زندگی

چه بخواهیم چه نخواهیم باید از کوچه های زندگی عبور کنیم گاهی تلخ گاهی شیرین عبورها میسازند کوچه های زندگی مارا


داستانــک/ دلشوره
 
از حوالی ظهر دلشورش خیلی شدید شد اونقدر که داشت باعث بهم خوردن حالش میشد از صبح که شوهرش رفته بود سفر کاری حال خوبی نداشت اما این دلشوره خیلی بدجور بود  بهش گفته بود کارشو تا ظهر انجام میده و دوباره برمیگرده تا شب خونه باشه برای همین با ماشین خودش رفته بود ،شاید تو راه برگشت براش اتفاقی افتاده ؟
این موبایلهای مزخرف هم که هیچ وقت انتن نمیدن  کلافه بود نمیدونست چیکار کنه ...تو این مدت 4 سالی که ازدواج کرده بودند زیاد پیش میومد که به سفرای کاری بره  اما همشون کوتاه مدت و یکی دوروزه بود هیچ وقت هم مثل امروز اینقدر دچار دلشوره نشده بود اونقدر که داشت باعث بهم خوردن حالش میشد ...

زنگ در از حال خودش اوردش بیرون داداشش بود گفت یه تصادف شدید تو اتوبان شده گفت بیاد باهم برن سرتصادف، تو ماشین که نشست داداشش گفت گوشی شوهرش هم همونجا پیدا شده حس میکرد داره از حال میره... دلشوره هم تمومی نداشت اما بهرحال سعی کرد بخودش مسلط باشه دوساعت بعد خودشونو رسوندند محل تصادف و بعدشم بیمارستان اما هیچ کدوم از دو مجروحی که در کما بودند همسرش نبود... اخرای شب بود حالش اصلا خوب نبود بابرادرش رفتند اقامتگاهی که همون نزدیکا بود تا فردا تو همون مسیر برگشت شوهرش دوباره دنبالش بگردند همینکه رفت داخل  سرجاش میخکوب شد .... شوهرش بود همراه یک خانم که سرشو تکیه داده بود به شونه های اون.. شوهرش هم لبخند قشنگی رو لباش بود....حس کرد دیگه داره  حالش بهم میخوره ، امروز همش دلشوره بدی داشت اونقدر که بلاخره باعث شد حالش بهم بخوره
 
نیلوفر ثانی
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

Design By : Night Melody