حوالی کوچه ی زندگی

چه بخواهیم چه نخواهیم باید از کوچه های زندگی عبور کنیم گاهی تلخ گاهی شیرین عبورها میسازند کوچه های زندگی مارا

بنامش 

در عبور از کوچه ی زندگیم ، ایستــادی و نگاهم کردی .. شمعدانی هاو سپیدارها را ...گنجشک ها و کلاغهارا ... دیوارها وپنجره هارا ...لبخنــدی زدی و به تماشا ماندی ..دست گشودی و گرمی دادی ....وباد چنان عطرتورا در تمام کوچه پیچــاند که هیچ عابری را یارای رقابتش نبود

کوچه زیبا شد از انعکاس نگاه تو ، که هر طرف نوری بود ،از چشم تو بود...
وهر شعله ای برمیکشید بر سردی سکوت و خلوت، گرمی حضور تو بود ...
مکرر شد تمام کوچه از تجــلی روی تو و تلالوی پردرخشش حضور تو .....
این چراغانی دل بود به آمدنت نه برای مانــدن که هر آمدنی را رفتنی ست و هیچ چیز و هیچ کس ماندنی ابدی ندارد این سُرور از حضور نابی بود که کوچه را به شور و نوا دعوت کرد روح بزرگ خویش را در کوچه دمیــد تا بزرگی ، ذاتی بر کوچه شود نه صفتی که ناپایدار در گذر زمان برود .... زمزمه ی نوایی در همیشگی این گذرگاه ...وتا اثری از این کوچه بماند ، عشق حرف آول و آخر باشــد
اینست که خشت خشت این کوچه از جنس همان عبور ِروشنی بخش ست
و حکایت این نگاه و این حضور بر حافظه در و دیوار کوچه تا آخرین نفس باقی ست ...

نیلوفر ثــانی

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱۱ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط نیــلوفر ثانی -شباهنگ نظرات () |

Design By : Night Melody