عبور 499

بعضی آدمها تا اسم عشق می آید ، ذهنشان میرودسمت همان کلیشه ی همیشگی ...همان جنس مخالفی که احساس شیدایی و شیفتگی را برانگیخته میکند ...

اما بعضیها عشق را وسیع تر می شناسند ، عمیق تر ، جهانی تر ..

عشق برای آنها به خود ، عزیزان ، علایق ،طبیعت وهر آنچیزی ست که میشود درونش نفوذ کرد،میشود دوستش داشت ... حتی اگر قطره ی کوچکی باشد ...عشق حسی درونی ست مثل دریایی که تا کرانه های بسیار پیش رفته...موج می فشاند و عمق خویش را میکاود ..

عشق نیروی حرکت و پویایی ست همان چیزی که زندگی را معنا میدهد ... وآنقدر حسش شخصی ست که شاید نشود در واژه ها قالبش را ریخت و بیانش کرد

سروده های عاشقانه همواره برای فردیتی نیست که همان کلیشه ی همیشگی را دارد ... همانکه دلمان را ربوده ست و بی تابمان کرده ..

میشود برای کسی نوشت بی آنکه حتی دیده باشیمش ، لمسش کرده باشیم ویا حتی بشناسیمش ... عشق میتواند به کسی به چیزی جایی خارج از تمام منیتی باشد که دروجودمان مالامال ست ... فراروی از تمام ِنسبت های خودخواهانه ی محدود ... بالاتر از منفعت هاو ترجیح ها ...

حتی عشق به خویش هم فراتر از همین خود دم دستی ست که دلش میخواهد هر چیزی را تصاحب ومال ِخود، کند..بلکه به آن خود متعالی و انسانی ست

عشق وقتی خودرا کمال میدهد ؛میگذرد از هر چیزی که اورا به ورطه ی پیش پاافتادگی بکشاند ، ربطش بدهد به سخیف بودن ؛به میانمایگی ...

عشق از محدوده ی تنانه میگذرد ، از بند ِمالکیت ...میگذرد از تجسس در زیرو بم ِمعشوق نه به شوق شناختن و لمس وجب به وجبش ....نه! برای انحصاروکنترل کردنش ..


عشق همان شوکران ست ... شراب نوشینی که ذره ذره ات را می سوزاند آنقدر تمامت میکند تا شبیه خود ِعشق باشی ... اصلا میشوی خودش ...همان تهی اما لبالب ...


نیلوفرثانی

3 خرداد 96

/ 0 نظر / 47 بازدید